یادمه چند سال پیش تازه دبیرستانم رو داشتم تموم میکردم اتفاقی برام افتاد که مسیر زندگیمو
عوض کرد
اونروز باخودم عهدی کردم وبرای رسیدن بهش ۱۰ ۱۵ سال از عمرمو سخت تلاش کردم
شاید باورش برای خیلی ها سخت باشه ولی برای کوچکترین کارهام برنامه داشتم حتی خوردن
و خوابیدنم هم از روی برنامه بود
در وحله اول از خانواده جدا شدم و برای خودم مستقل زندگی کردم روزی ۴ تا ۵ ساعت میخوابیدم و بقیشو یا سرکار بودم یا درس میخوندم یادرباره بهبود و پشرفت کارم تحقیق می کردم خیلی زود به لطف خدا توکارم پیشرفت کردم یکی دو سال بعد اولین دفترمو خریدم و با دو
کارمند بیزینسمو شروع کردم
الان بعد از ۱۰ ۱۵ سال به تموم اونچه که برام هدف تعیین کرده بودم رسیدم بلکه خیلی جلوترم
تو کسب کار خودم جزء چند نفر اولم و شاید جوون ترین و شاید خیلی ها به موقعیت الانم قبته بخورن ولی حالا که خودمو تحلیل میکنم میبینمیه جیزرو فراموش کرده بودم و تو برنامه ریزی
زندگی اصلا جایی براش قرار ندادم و اون عشق بود
میدونید الان شایدصاحب خیلی چیزها باشم ولی تو زندگی هیچگاه عشقو تجربه نکردم
شاید اگه اون وقتها مهرکسی به دلم می افتاد سریع فکرمو ازش خالی می کردم که چون فکر
می کردم دست وپام بسته می شه و مانع رشدمه
ولی الان حسرت می خورم جالبه که الان با گذشت سال ها و تغییر شرایط مساله بدتر شده
حالا کسانی سعی می کنن بهم نزدیک شن ولی پیش خودم میگم اگه من یه کارمند ساده
بودم بازهم فلانی ابراز عشق میکرد و یاطرف عاشق ثروت و موقیت منه نه خودم و این فکر
مدام آزارم می ده
خب شاید این رسم روزگاره که همه چی رو یکجا به یک نفر نمیده و حکایت طاووس که
وقتی مست غرور میشه و پر میگشاید چشمش به پای زشتش می افته و پرشو جمع می کنه







